❤مبینا❤❤مبینا❤، تا این لحظه 13 سال و 10 ماه و 1 روز سن دارد
❤وب جون❤❤وب جون❤، تا این لحظه 1 ماه و 20 روز سن دارد

💕دخمل موفرفری💕

❤❤خاطرات مبینایی❤❤

خدای مهربونم مواظب هممون باش

حس خوب...

این عکس مربوط میشه به پست قبل که رفتیم بیرون ..... برگشتنی توراه با آبجی جونی رفتیم فروشگاه لباس . یه قسمتش هم واسه نی نی ها لباس میفروختن به خواهری اصرار کردم که خیلی وقته دلم میخواست واسه جوجمون لباس بخرم تا یه یادگاری باشه براش از طرف خالش که وقتی بزرگ شد بدونه که وقتی هنوز تشریف نیاورده بودبراش خریده شده برگشتنی توی دستم بود وقراربودکه خودم نگهش دارم تا وقتی به دنیا اوند.البته خواهری نی نی نمیخواد نزدیکای خونه بودیم که صدای اذان میومد وبوی شکوفه ها که واقعا یه حس عجیبی داشتیم یه جورایی انگار قراربود این لباس خریده شه منم خیلی حس خوبی داشتم وخوشحال بودم که واسه عسلم لباس خریده بودم انشاالله وقتی دکترشدم واسه جوجه ...
31 فروردين 1398

گردشانه❤

چهارشنبه ۹۸.۱.۲۸ بعدازظهربودم و ازمدرسه برگشتم دیدم خواهری خونمونه بهم گفتش حاضرشو بریم بستنی بخوریم تو راه بخاطر روز جوان واسه داداشی سرم مو خریدیم «کریستال» خواهری برای منم لمه مو خرید ،به مناسبت روز دخمل😜😜زدیم برحساب کیک بستنی ژله بستنی خیلی خوش گذشت برگشتنی هم کلی خوش گذروندیم اینم یه روز دیگه که مامانی رفته بود گردش وبرگشتنی برام دونات گرفت اینم یه روزدیگه ذرت مکزیکی ...
29 فروردين 1398

❤❤❤👇

یه سویشرت دارم شا نداره بافتی داره ما نداره 😙😙😙 این بافتنی مربوط به پنج سال پیشه که من کلاس سوم بودم یادمه هرسال یکی از معلمامون عاشقش میشدن وازم میخواستن ببرمش تاببینن منم خیلی دوستش دارم وبرای همیشه نگهش میدارم حتی دوستام وهمسایه ها وفامیلا وهمه وهمه ازجنس وبافتش خوششون میومد دست گلت دردنکنه مامانی..........مبینا تا این لحظه ۱۳سال و۹ماه و۲۷روز سن دارد ...
29 فروردين 1398

بافتنی های خوشملم💞

تو این پست میخوام عکس بافتنی های خوشگلم روبزارم ست کلاه وسوشرت ست شال وکلاه وسوشرت اینو خودم بافتم بالایی حاضریه👆 اینم همینطور👇 دست مامانی وخواهری دردنکنه😘 یه سوشرت دیگه هم دارم که از کلاس سوم دارمش چون بافتش کشه بزرگتر هم میشه وتا الان هم میپوشمش.... هر سال تومدرسه همکلاسیهام ودوستام ومعلمام عاشقش میشن چندبارهم شده که معلمامون گفتن مامانت برای دخترمنم میتونه ببافه 😁 خلاصه کلی کشته مرده داره .منم اول خودم میپوشم بعدنگه میدارم واسه آیندگان 😁 دستت درد نکنه مامانی مهربونم عکسشو پست بعد جدا میزارم و راجع بهش توض...
26 فروردين 1398

یه جمعه عالی 💓👌

امروز باداداشیم رفتیم بیرون گردش برگشتنی هم پیتزا خریدیم خوش گذشت خداروشکر از مدرسه بگم که خداروشکر درسام خیلی عالی دارن پیش میرن وتو این سن وسال طبیعیه که گاهی تو مدرسه خوش میگذره وگاهی بد😴 کم کم داریم به امتحانا نزدیک میشیم گویا یه ماه فرصت داریم خدا به خیربگذرونه دیگه اینکه کلی استرس درسی بهم دس میده و میدونم که چون میخونم استرسشو دارم اونایی که بی توجهی میکنن کاملا درکمال خونسردی به سرمیبرن خداجونم به خودت سپردم تو مراحل درسی موفق بشم خودت کمکم باش.... مامان وبابای مهربونم ازتون بی نهایت ممنونم بابت این همه محبتتون عاااشقتونم همه زندگی من اگه دعای شما نبود من به هیچ جایگاهی نمی...
23 فروردين 1398

شهر خورشید

همچنان گشت وگذارها ادامه داره وباخواهری خوش میگذرونیم جمعه باز رفتیم خونه خاله جون اینا وبه دخملمون سرزدیم عروسک من ماشالله الای خوشگلم شنبه هم بعد مدرسه رفتیم شهرخورشید لازانیا چیزکیک این روزا مدرسه شروع شده ومشغول درسم .خداروشکر درسم هم خیلی عالی داره پیش میره خدایاشکرت...❤ داشتم کارتون میدیدم 🌷🌷🌷.....مبینا تا الان 13سال و9ماه و18روز سن دارد ...
20 فروردين 1398

الماس شهر

پنجشنبه با خواهری رفتیم شهربازی الماس شهر قسمت فسفودش واقعا پیتزاهای الماس شهر بی نظیره خیلی خیلی هم خوش گذشت بهمون بعدش ازاونجا رفتیم طبقه پایین وگشت زدیم،می خواستیم بریم سینما که فیلم مورد نظرمون ساعتش فرق داشت ونشد رفتیم بازار و کلی گشتیم وخسته شدیم بعدش رفتیم بستنی بخوریم گل خوشگل روی میزما برگشتنی برای خودم یه جوراب خوشگل خریدم هشتاد تا جوراب دارم😁 وسطای راه هم میخواستیم بریم امامزاده صالح که دیدیم بسته هست بارون هم گرفت و مایی که عااااشق بارونیم کلی حال کردیم ...خدایاشکرت.....فقط سیل نیاد😁 توی خونه هم چایی زدیم تا خستگیمون بره کیک خواهر...
17 فروردين 1398

🎉🌹🎉🌹یک تا سیزده فروردین🎉🌹🎉🌹

می خوام کل عید رو همینجا تویه پست بزارم... دقیق یادم نمیاد هرچی یادم اومد به ترتیب مینویسم یک فروردین تقریبا ساعت یک ونیم شب سال تحویل شد وتمام مدت دغدغه من این بود که از ۱۲تایک ونیم شب ساله۹۷هست یا۹۸😁 کلی هم سرهمین ماجرا خندیدیم امسال بعد تحویل سال اولین کسی که بوسیدم داداشی بودچون نزدیکم نشسته بود پریدم وبغلش کردم😘 فردای اونروز چون قرار بود مهمون بیاد هولهولکی ناهارمون رو توی اتاق خوردیم بعدازظهر خاله ودایی اینا اومدن ودیدوبازدید ما از همینجا شروع شد بعدش ما رفتیم خونه عمه ها وخاله ها واونا اومدن ودوباره همینطوری ادامه داشت تااااااا چهارفروردین چهارم به بعدش دیگه مهمونیا تموم شد بعدش همینطوری مهمونی ها شر...
15 فروردين 1398

هاپو نازنازی

چندعکس یادگاری از دی ماه سال۹۷ سرصبح دوست داداشی زنگ زدو گفت سگش رو آورده دم در خونه بیاین ببینینش البته چون زیاد پارس میکرد وسروصدا راه مینداخت همسایه ها اذیت می شدن قرار بودکه همون روز ببره بفروشتش ماهم کلی عکس گرفتیم باهاش که من همروپاک کردم فقط همیناروداشتم که گذاشتم یادگاری بمونه دمپاییم منو کشته😂😂 انقدیهویی شدکه اصلا فرصت نکردم پوتین بپوشم   انصافا خیلی وحشی بود💪.........مبینا تا این لحظه 13سال و۹ماه و۸روز سن دارد ...
10 فروردين 1398

ایرانم....

ایرانم تسلیت... وطنم فرصت نمیکند لباس عزا را دربیاورد هیچکسی فکرنمیکرد هشتمین سین امسال سیل باشه😢😢 متأسفم فدای اشکای پی در پی تو ایران ایرانم پاره تنم هم وطنم هم نفسم اگرچه هرسال شاهد بلاهای آسمانی میشویم ودرسوگ هم وطنانمان میشنیم ولی ایرانم این را بدان مردمانی داری دلشان به اندازه وسعت دریا صاف وصبورهست برای آرامش قلب وصبوری خانواده های عزادار صلوات بفرستید❤ ...
5 فروردين 1398